peyman5color

زندگی نامه ی کوروش بزرگ پادشاه جهان
نویسنده : پیمان پنجرنگ - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٧
 
زندگی نامه ی کوروش بزرگ  پادشاه جهان

 

 

 


کوروش ( سیروس در انگلیـسی، و کوروس در یونانی ) در تاریخ یکی از

چهرهای شاخص شناخته شده است.  موفـقـیت او در شکل گیری

امپراطوری هخامنشی، نـتـیجه و آمیزه ای از هوشیاری و مهارتهای او در

دیـپـلماسی و نظامی گری؛ و همچـنـین خلق و خوی او و داشتن دانایی  و

درایت کامل او از کشور بود.  ایرانـیان او را " پدر " ؛ و یونانـیان، با آنکه

کوروش کشور آنها را گرفته بود، او را مانند یک مرد قانونگذار و قانون نگر می

دیدند؛ و یهودیان به او مانند یک روحانی مقدس احترام می گذاشتـند.

 

آرمانها و ایده آل های او بسیار بالا بود؛ و به هیچ کس اجازه و حق

قانونگذاری نمی داد مگر اینکه آن کس از لحاظ توانمندی از آنچه که دارد

بالاتر باشد.  از لحاظ یک رئیـس و مدیر و مجری، فراست و بـیـنش زیادی

داشت، و خودش را یک شخص باهوش و معـقول نشان داده بود و در

نـتـیجه میتوانست راحتر از جهانگشایان گذشته قانون بگذارد.  

انسانـیـت او مساوی بود با آزادی با افتخار، که همین باعـث می شد که او

مردم را در یک سطح نگاه کند، که همین شخصیـت او باعـث شد که بقیه

شاهان هم به او نگاه کرده و دنـباله رو او شوند. 

تاریخ حتی از این هم فراتر رفتـه و به او لقب هایی مانند نابغـه،

سیاستمدار، مدیر و رهبر تمام مردها، و اولین مُبلغ و متخصص در فن

لشکر کشی و تدابـیـر جنگی داده است.  کوروش براستی و حقیـقـتاً که

لیاقت دریافت کلمه " کبـیـر " را دارد. 

کوروش کبـیر بعـد از پـیروزی بر آستـیاگ، آخرین پادشاه ماد، در 550 قبل از

میلاد به قدرت رسید.  بعـد از چندین پـیروزی بر پادشاه لیدی ( ترکیه

کنونی )، کروسیوس، در 546 قبل از میلاد، و بعـد از موفـقـیت یک رشته

عـملیات جنگی بر عـلیه بابل در 539 قبل از میلاد، کوروش بـنـیاد یک

امپراطوری عـظیم را گذاشت؛ که از دریای مدیـترانه در غـرب شروع و تا

شرق ایران، و از شمال از دریای سیاه تا به کشورهای عـربی بود. 

 

کوروش در سال 530 قبل از میلاد در جنگی که در شمال شرقی امپراطوری

اش داشت، کشته شد.  گزنـفون در نوشته های خود گفته : " او توانایی

توسعـه دادن از ترس از خود را در قسمتی از دنـیا داشت، که همه را متحـیر

بکند، و هیچ کسی کاری که به زیان و ضرر او باشد انجام نمی دهد. تمام

خواسته های مردم را که انگار به او الهام شده بود انجام می داد و هر

کسی آرزو داشت که در امپراطوری او زندگی کند ".  

 

افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش بزرگ

 

هرودوت، تاریخ نگار قرن چهارم قبل از میلاد، بهترین کس است که افسانه

تولد کوروش را از بـقـیـه افسانه های دیگر توصیف کرده است.  از نظر او

آستیاگ، پدربزرگ مادری او بود؛ که شبی در خواب می بـیـند که دخترش

ماندانا، بمقـدار خیلی زیادی آب تولید می کند که تمام شهر و امپراطوری آن

را فرا می گیرد.  موقعـی که مرد مقدس ( مغ - روحانی زرتشتی ) از خواب

او مطلع می شود، به او از پـیامد آن اخطار می کند. 

 

بـنابراین، آستیاگ، پدر ماندانا، دخترش را به یک پارسی به نام کمبودجیه که

یک اصیل زاده پارسی بود داد و گفت که او از یک ماد خیلی کمتر است و

نمی تواند خطری داشته باشد.  کمتر از یک سال از ازدواج ماندانا با

کمبودجیـه نگذشته بود که آستیاگ، دوباره خوابی می بـیـند، که یک درخت

مو از شکم دخترش ماندانا می روید که تمام آسیا را فرا گرفته است. 

مجوسان سریعـاً یک فال بد را پـیش بـیـنی میکنـند و به او می گویـند که از

ماندانا پسری زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت.  پادشاه

دنـبال دخترش فرستاده و او را تا موقعـی که پسرش را بدنـیا نیاورده است

تحت نظر شدید امنـیتی می گیرد.  بعـد از بدنیا آمدن بچه، چند نفر از

اطرافیان شاه به یک نجیـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه

گفته باید این بچه تازه بدنیا آمده را برده و از بـیـن ببری و نگران چـیزی

نباش. اما هارپاگوس تصمیم گرفت که خودش بچه را از بـین نبرد. 

 

بجای آن، او یک چوپان سلطـنـتی را صدا کرده و به او گفت که فرمان پادشاه

است و باید این بچه را از بـیـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر این کار را

نکند به کیفر و مجازات خواهد رسید.  اما همسر چوپان که باردار بود در نبود

او یک پسر زائید که مرده بود و وقـتی که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را

دید او را راضی کرد که بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ کنند. بجای آن

جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگویـند که او همان

بچه است. 

کوروش بزودی یک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و همیشه دوستانش را

از قدرت رهبری که داشت تحت الشعـاع قرار می داد.  یک روز موقع بازی با

دیگر بچه ها، او را به عـنوان پادشاه انـتخاب کردند.  او بـیدرنگ و سریع این

نـقش را قـبول کرد، و پسر یک از بزرگان ماد را که نمیخواست از او دستور

بگیرد مجازات کرد.  پدر بچه مجازات شده به آستـیاگ شکایت کرد و همه

چـیـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـیه بکند.  موقعـی

که آستـیاگ از او پرسید که چرا این گونه وحشـیانه رفتار کرده است،

کوروش به دفاع از خود پرداخته و گفت که او نـقـش یک پادشاه را بازی می

کرد و باید کسی را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـیه کند.  آستیاگ

سریعـا متوجه شد که این سخنان یک بچه چوپان نـیـست و متوجه شد که

او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است.  بعـدا آن داستان بوسیله چوپان،

اگر چه به بـیـمیلی و اکراه اما تاًیـیـد شد.  به همین خاطر آسـتـیاگ،

هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـیه کرد و بدن

پسرش را غـذای سلطـنـتی درست کرد. بنا بر نظر مجوسیان پادشاه به

کوروش اجازه داد که به پارس پـیـش والدین واقـعی خود برگردد. 

 

هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشویـق کردن

کوروش، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگیرد.  هرودوت تشریح می

کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روی یک کاغـذ کشیـد و در شکم یک

خرگوش صحرایی تازه شکار شده گذاشت.  سپس شکم خرگوش صحرایی

را دوخته و آن را به یکی از ندیمان خاص خود داد، و او را بصورت یک

شکارچی راهی پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که باید

شکمش را باز کند. او  بعـد از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از

آستیاگ شد.  موقـعی که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسید، قبایل

پارسی را تـشویـق کرد که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که یوغ بندگی

آستیاگ و ماد را از گردن خود به در افکنند.  کوروش موفـق شد که پدربزرگ

خود، آستیاگ را سرنگون کند و فرمانروای ماد و پارس شود.  

 

چگونگی تولد کوروش که بوسیله هردودت به زیـبایی و جذابـیت کامل گفـته

شده و به واقعـیت برطبق شواهد بسیار نزدیک است، هنوز منـبع قابل

اطمیـنانی برای خیلی ها است. 

 

شرح تاریخی

 

پایـه گذار رژیم سلطـنـتی هخامنـشی شخصی بود به نام " هخامنش "،

پرنس قـبایل پاسارگاد که پایـتخـتـش هم به نام او اسم گرفت، که ویرانه

های آن هنوز هم وجود دارد و نشانگر دوره کوروش بزرگ است.  هیچ کس

بطـور کامل نمی تواند بگوید که هخامنشیان بعـد از کدام سلسله اسم

گرفته شد.  اما این حقـیـقـت که حافظه او که باید احترام زیادی به آن

گذاشت، قبایل پارسی را بصورت یک ملت درآورد قـبل از آنکه در گذر تاریخ از

بـیـن بروند.  پسر او " تیـس پس " از موقـعـیـت بی دفاعی ایلام استفاده

کرده و آنجا را تصرف کرد و " آشور بانـیال " را از تخت بزیر کشید.  و لقب

پادشاه، پادشاه انشان، را بر روی خود گذاشت.  بمجرد مرگ او یکی از

پسرانش در " انشان " موفـق شد و بـقـیه در پارس.  

 

همانطور که در جدول بالا نشان داده شد این طبـقه بـندی از دو خط بالا

شروع شده و مرجع آن کتـیـبه داریوش در بـیـستون است : 

 

" هشت پادشاه از نـژاد من قبل از من بوده اند، و من نهمیـن پادشاه هستم

و تمام ما در این دو خط همگی پادشاه بوده ایم  ". 

کوروش که از نوادگان پادشاهان گذشته است، در واقع باید کوروش دوم نام

گیرد که اسم بـعـد از پـدر بزرگ خود برده است.  او بخودش به چشم یک

پادشاه انشان نگاه  می کند و خودش را متعـلق به فرمانروایان فارسی می

داند، اما کوروش از طرف مادری هم به درجه پادشاهان می رسید چونکه

مادرش دختر آستیاک آخرین پادشاه هخامنشی بود. 

 

مطابق با گفته هرودوت، آخرین، آخرین فرمانروای ماد، آستیاک ( سلطنت از

سال 585 - 550 قبل از میلاد ) در تاریخ 549 قبل از میلاد از کوروش

شکست خورد و اکباتان پایتخت او در سال 550 قبل از میلاد فتح شد. 

 

تاریخه " نابونیداس " داستانی را تعـریف می کند که بدین شرح است :  

سپاهی که او برای جنگـیدن با کوروش جمع کرده بود به تاخت بسوی او

می رفـتـند.  برای آستـیاگ رفـتن بسوی کوروش برای جنگ با سپاهش

مانند این بود که،   چونکه سپاه آستیاگ از او متـنـفر بودند و می خواستـند

که طغـیان کنند،   سپاه خود را برای اوببرد.  کوروش شهر اکباتان را با تمام

طلا و نقره و تمام چیزهایش گرفت.  

 

بدین گونه کوروش فرمانروای ماد و پارس شد.  ما هـنوز هم مطمـعـاً

نـیستـیم که کوروش کی بر تخت سلطـنت پارس نـشست.  ممکن است

بعـد از فـتح اکباتان از او خواسته شده باشد که بر تخت سلطـنت پارس هم

تکیه کند.   

چند سال بعـد، کروسیـوس، پادشاه لیدی ( ترکیه کنونی ) ( که بسیار

ثروتمند بود ) تصـمیم گرفت که از موقعـیت پـیش آمده در ایران استفاده کرده

و با عـوض شدن رژیم در ایران به آنجا حمله کرده و سرزمیـنهایی را گرفته و

قلمرو خودش کند.  او از رود " هالیس " که در گذشته مرز بـیـن کشور لیدی

و ماد بود گذشت و وارد ایران شد.  کوروش بعـد از پی بردن به این موضوع

شتابان بسوی باختر(غرب) رفـته و بعـد از مواجه شدن با نـیروی کروسیوس

آنها را بزور بـیرون رانده و آنها به " ساردیس " پایتخت لیدی مراجعـت کردند. 

 کروسیوس بقدری شتابزده عـقب نـشینی کرد که فکر نمیکرد سپاه ایران را

پشت سر دارد، و فکر می کرد که شهرهای کوچک می تواند جلوی او را

بگیرد.  او احمقانه فکر می کرد که زمستان نزدیک است و کوروش که خیلی

از شهر و خانه اش دور است، نمی تواند که او را تعـقیب کند.  اما کوروش او

را تعـقـیب کرد و در جنگی تاریخی در 546 قبل از میلاد در دشتهای باز "

هرموس " سپاه لیدی را شکست داد.  نیرنگی که کوروش به سپاه لیدی زد

این بود که مقـداری شتر در قلب سپاه خود جای داد و از آنجایی که اسب از

بوی شتر نفرت و هراس زیادی دارد، عملاً سوارنظام نـتوانست کاری از

پـیش ببرد و کوروش فاتح این نبرد شد. 

بعـد از آن شکست، کروسیوس به پایتخت " تسخیر ناپذیرش" ساردیس

مراجعـت کرد و منـتـظر متحدیـنش شد که هر چه زودتر به کمک او بروند. 

در اینجا هرودوت نحوه دستگیری او را توضیح می دهد.  

 "بعـد از گذشت 14 روز از محاصره، کوروش گفت به اولین کسی که وارد

لیدی شود جایزه هنگفتی را می دهد. روزی یک سرباز مردیان (که در

بعـضی تواریخ از او به اسم رستم نام برده شده است،  رجوع شود به "

سرزمین جاوید "، جلد اول، ترجمه ذبـیح الله منصوری) دید که چگونه یک نفر

سرباز مستـقر در پادگان شهر برای آوردن کلاه خود که به پائـین افتاده بود،

از صخره که دور از دسترس نگهبانان دیگر بود پائـین آمد و کلاه خود را

برداشت و دوباره مراجعـت کرد.  او آن راه را نشان کرد و با چند نفر از

دوستانش آن پادگاه را غـافلگیر کرده و دروازه شهر را بر روی سپاه ایران

گشود ".

کراسیوس بصورت یک زندانی به پارس منـتـقـل شد، اما متعـاقـباً بصورت یک

اصیل زاده در بارگاه خودش زندگی می کرد.  برای کوروش که زندگی

آستـیاگ را به او بخشیده بود، از بـیـن بردن کراسیوس محال بنظر می

رسید.  کراسیوس و بقیه خاندان او جزو اولین خارجیانی، مخصوصا یونانیان،

بودند که در خدمت خانواده سلطـنـتی درآمدند، و این برای ایرانیان بسیار

خوب و کاربرد عملی و فرهنگی داشت.   

کوروش، هارپاگوس که یکی از افسران ارشدش بود را برای محکم کردن

موقعـیت کشور پارس گذاشت، و بصورت کوتاهی بعـد از آن "لیسیا"،  "کاریا"

و حتی شهرهای یونانی آسیای صغـیر هم جزو امپراطوری کوروش درآمدند. 

در حقـیـقـت اولین برخورد ایرانیان با یونانیان که منجر به مقاومت کمی شد،

از آنجا شروع شد که تجار یونانی می خواستـند که تجارت خود را بسط

دهند.  قبل از این بـیـشترین مبادله کالا در داخل امپراطوری و مناطـقی بود

که به تازگی جزو قـلمرو امپراطـوری درآمده بود.   

در همین موقع بود که کوروش در پاسارگاد( که در زبان ایرانی به معـنی

زیست گاه است )  پایـتختی که فراخور خودش و امپراطوری باشد، بنا کرد. 

در سال 540 قبل از میلاد کوروش متوجه بابل شد.  نبوکد که با حیله و

نیرنگ بر تخت سلطـنت بابل نشسته بود، موفـق نشد که از بابل نگهداری

کند، و نـتوانست که هیچگونه همبستگی داخلی و خارجی برای بابل

درست کند و بابل را به همان صورت به پسرش " بل شازار " داد.  بـیشتر از

تمام اینها که مردم بابل را از دست نبوکد ناراضی کرده بود و آنها را تحریک

می کرد، دین مسخره و زوری نبوکد بود که مردم نمی توانستـند قبول کنند

و کوروش هم از همین اختلاف و تـفرقه میان حکومت و مردم استـفاده کرد. 

در حقـیـقـت پرنس " بل شازار " از فریب خوردگی مردم استفاده می کرد؛

هرودوت و گزنفون شهامت و جرات او را در فن لشگر کشی شرح می

دهند :  "در موقعی که بل شازار در حال جشن خیلی بزرگی بود، ایرانیان

مسیر رودخانه فرات را که از وسط بابل می گذشت عـوض کردند. و یک

شب که مردم بابل در حال شادی کردن دینی بودند، سپاه ایران از مسیر

رودخانه وارد شهر شدند ".  گزنفون می نویـسد که "  ساکنـین آن منطقه

مرکزی، خیلی بعـد از اینکه بخش بـیرونی شهر گرفته شد، متوجه تغـیـیر

نشدند و همینطـور به عـیاشی کردن ادامه دادند تا اینکه تمام شهر بطـور

کامل تصرف شد ".  

بهر جهت ما هیـچگونه دلیلی را نمی توانـیم بـیاوریم که این داستان را رد

کند.  ولی حقـیـقـت امر این است که نـیروی دفاعـی بابل بخاطر شورشی

که در داخل شده بود ضـعـیف بود و نمی توانست هنچگونه دفاعی بکند.  

 

بابل بدون کوچکترین مقاومتی تسلیم کوروش شد، بدون آنکه حتی کسی

به فکر جنگیدن باشد؛ و این یکی از نادرترین جنگهای تاریخ است که باید

گفت که گرفـتـن بابل بصـورت غـافـلگیرانه بود.  کوروش با آوردن خدای بزرگ

و قدیمی بابل " مردوک " که خدای خدایان بابل بود و کوتاه کردن دست

مبـلغـین که خود را هم طراز با شاه می دانستـند، بابل را هم جزو

امپراطوری خود کرد.   

 

کوروش اکنون فرمانروای بزرگـترین منطـقه، که از دریای مدیـترانه تا به شرق

ایران و از شمال از دریای سیاه  تا به مرزهای عـربی ادامه داشت، بود. 

تمام این ها از روی لوحه کوروش که به " استوانه کوروش " ( در موزه

انگلستان ) معـروف است و مانـند یک بشکه است که روی آن با خط میخی

حکایت گرفتن بابل حکاکی شده است، و کوروش خودش را در آن فرمانروای

دنـیا می خواند.  کوروش همچنـین بازگو می کند که چطـور مردمی را که

بصورت برده در بابل بودند به سرزمیـنهای خود برگردانده و همیـنطـور تمام

تصاویر را به معـابد بازگردانده است.  در این لوح از یهودیان نامی برده نشده

است، اما بطـور مشخص در کتاب " ازرا" ( 3 - 1  ،1 ) گفته شده که تمام

اسیرانی که بوسیله نبوکد نصر گرفتار شده بودند به کشور خود اورشلیم

مراجعـت کرده و معـبد خود را از نو بنا کردند.  این سندی است از عـقـیده و

ایمان کوروش که همیـشه به آن ممارست میکرد و می خواست که صلح و

صفا را به زندگی مردم بـیاورد و این خوش باش  و درودی است که در اولین

فصل حقوق بشر آمده است. با این که قسمتی از لوحه کوروش کبـیر بر اثر

مرور زمان از بـیـن رفته است اما قسمت اعظم آن مانده و ترجمه شده

است.   

 

لوحه معـروف کوروش بزرگ که در سال 539 قبل از

میلاد نوشته شده و چگونگی فتح بابل را می گوید


 

من، کوروش، پادشاه جهان، پادشاه کبـیر، پادشاه مقـتـدر، پادشاه بابل،

پادشاه سرزمین سومر و اکد، پادشاه چهارگوشه جهان، پسر کمبودجیه،

پادشاه " انشان"، نوه کوروش، زاده "تـیس پس"، از سلاسه خاندان

سلطـنـتی، که گرامی می داشتـند حکم "بل" و "نـبـیو" را، که مقام

سلطـنت که آنها مایل به آن بودند، در قلبشان جای داشت.    

وقـتی که من، بخوبی ترتـیـب کارها را مشخص کردم، وارد بابل شدم؛ من

به شادی و میـمنـت صندلی دولت را در وسط کاخ سلطـنـتی بنا کردم.

"مردوک" بزرگترین خدای بابل را که مورد احترام ساکنـین بابل بود آوردم که

آنها بسوی من بـیایـند.   من دیدم که چگونه آن را پرستش میکردند. سپاه

بـیشمار من بدون آنکه مخـتـل شود به طرف قـلب بابل حرکت کرد. من

نگذاشتم که هیچکس در سرزمین سومر و اکد ارعاب و وحشی گری کند.

من متوجه امنـیـت بابل و تمام اماکن مقـدس آنجا بودم.   من تمام خانه

های ویران مردم بابل را دوباره بازسازی کردم.   من به بدبخـتی های مردم

بابل پایان دادم.    

شهرهای آشور، سوسا، آگد، زامبان، و میرون و تا آنجایی که منـطـقه

اجازه می داد تمام شهرهای مذهبـی آن منطـقه را که مکانهای مقـدس

آنها ویران شده بود و خانه خدای آنها از بـیـن رفته بود، من تمام آنها را

درست کردم و خانه خدایان آنها را به وسط شهرهایشان برگرداندم.   

 

 مقبره کوروش بزرگ در پاسارگاد

 

 

در تمامی مدت سلطـنـت کوروش، او هـمیشه گرفـتار مرزهای شرقی

 امپراطـوری اش بود. کوروش 9 سال بعـد از فـتح بابل در جنگی که رویداد

آن بخوبی مشخص نـیست، کشته شد. جنازه کوروش را به پاسارگاد

آوردند. مقـبره او که هنوز هم پا برجاست، از یک اتاقک و شش پله درست

شده است. بنابر گفته آریان ( 180 - 96 بعـد از میلاد ) جنازه کوروش را در

یک تابوت سنگ آهک قرار دادند. و بر روی مقبره این جمله به چشم

میخورد :

 

ای، مرد، بدان هر که هستی و از هر جا آمده ای، من کوروش، کسی

هستم که امپراطـوری را برای ایرانـیان آوردم. پس هـیـچـوقـت به این مقبره

من و این خاکی که من را در خود جای داده غـبطه نخور